Ordinary Music

800104

غرق شده در خود

احوال

۲۸ ـُـمین روزِ سال

او کارمندی در اداره بود. شغل عجیبی داشت و لباس های عجیبی می پوشید و کارهای عجیبی می کرد. شلختگیش از کراوات گره نزده اش معلوم بود. اخلاق و رفتارش او را به فردی تنها تبدیل کرده بود.

هر روز پرونده های حل نشده را روی میزش می گذاشتند و کار او این بود که آنها را حل کند. نه مدت زمان مشخصی برای انجام کار و نه تمامی پرونده ها. تا آخر عمرش، کار همان و پرونده ها همان. حل کردن پرونده ها هم ذره ذره از وجود او کم می کرد و او را می خورد.

روزی او تصمیم گرفت که دیگر این وضعیت را دوست ندارد. دیگر بس است. نمی خواهد. جان بیست متر هم از لبش گذشته. می خواست کمی استراحت کند. خودش باشد. صندلی را عقب کشید. لیوان قهوه اش را که از چند روز پیش روی میزش سرد شده بود برداشت. به سمت پنجره رفت.

او چنان به بیرون نگاه می کرد و از قهوه ی بد مزه اش لذت می برد که گویی آخرین بار است که فرصت چنین کاری را دارد.

چند روز گذشته. لیوان قهوه خالی شده ولی او هنوز به بیرون نگاه می کند در حالی که همکاران و دوستانش سر او داد می کشند که دیگر جا برای پرونده ها نمانده و او باید آن ها را حل کند و سپس می تواند هر چقدر که دلش می‌خواهد به بیرون نگاه کند. او تصمیم گرفت که دیکر سراغ پرونده ها نرود، چون در آن لحظه از دو چیز مطمئن بود:

تظاهر آدم ها، ناتمامی پرونده ها

احوال

او

پرونده

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

نظرات (۸)

real psychics
من واقعا از موضوع / طراحی استفاده می کنم
وبسایت شما. آیا تا به حال مشکلی در سازگاری با مرورگر وب دارید؟
یک زن و شوهر از بازدید کنندگان وبلاگ من در مورد سایت من شکایت کرده اند که در اکسپلورر درست کار نمی کنند، اما به نظر می رسد
عالی در صفری آیا شما برای کمک به حل این مسئله ایده ای دارید؟
فِ. شین.
نه خیر. ایده‌ ای مطابق میل ندارم |:
یک نویسنده
من هم به همین نتیجه رسیدم. 
فِ. شین.
اوهوم 
Poker Face
همچین موضوع خوبی میتونست گیرایی بالاتری داشته باشه ولی جمله اخر قشنگ تیر و زد تو هدف:)
فِ. شین.
مرسی (:
حوا ...
چقدر جالب بود... البته امیدوارم درست درک کرده باشم...
فِ. شین.
ممنون (:
Omid Khodadadi
تکرار بشه بهتره :))))) ما دستمون بازه برا ایراد گرفتن ^~^
فِ. شین.
چشم /:
Omid Khodadadi
فکر نکنم از 500 کلمه فراتر برود، پس با این حساب با یک میکرو فیکیشن مواجهیم. روایت از ابتدا خبر از روزمرگی میدهد، و یک فضای سیاه، در گوشه ای شخصیت آنطور پرداخته شده که گمان میکنیم قرار است ابرقهرمان باشد و کاری متعارف بکند، آنجا که وصفش میگویید عجیب بود، بلافاصله میگویید نه،عجیب بودنش ناشی از چیز دیگریست، کسی که حوصله ندارد حتی گره ی کراوتش را درست کند، دچار روزمرگی شده و غم و کسالت. پیش زمینه برای تحول شخصیت اما کافی نیست، یا شاید جذاب نیست، شاید داستان در میانه مشکل دارد، اگرچه زمینه ی روزمرگی، همراه با چند تکنیک ساده، میتوانست برای میانه و تعلیق بسیار مناسب باشد، اما همچنان مارا با توضیحاتی صرف مواجه میکند که گزافه اند، چون شخصیت، در حال حاضر دیگر شخصیت نیست. اینگونه کنش ها آنقدر در دنیای واقعی و داستان زیاد شده اند که در حد تیپ باقی میمانند. پس فقط کافیست مخاطب سر نخی پیدا کند تا شخصیت را بکسی که از قبل میشناخته پیوند بزند، و همان اشاره ی کوچک کافیست، چون هرچه توضیح راجع به او بدهیم اضافه است همه از همان سرنخ قابل برداشت است.
به طور کلی در این داستان های کوتاه کوتاه، صناعتی به نام کاریکلماتور به کار بسته میشود، ابتدا خیلی سریع مارا با موقعیتی مواجه میکنند که با آن بسیار آشناییم، سپس در میانه ذهن مارا دقیقا به همانجایی راهنمایی میکنند که میل دارد برود، و فقط در پایان داستان است که تمامیه توقعات مخاطب را واژگون میکنند و با یک ضربه ی محکم دچار شوکه شدنش میشوند، و متن به خاطر ایجازی که دارد تا مدت ها در یاد مخاطب میماند. 
از نظر شخصی بنده متن حاضر فاقد همان ضربه ی آخریه ی نو و بدیع است. که اگر بود تکمیل میشد.
Omid Khodadadi
فکر نکنم از 500 کلمه فراتر برود، پس با این حساب با یک میکرو فیکیشن مواجهیم. روایت از ابتدا خبر از روزمرگی میدهد، و یک فضای سیاه، در گوشه ای شخصیت آنطور پرداخته شده که گمان میکنیم قرار است ابرقهرمان باشد و کاری متعارف بکند، آنجا که وصفش میگویید عجیب بود، بلافاصله میگویید نه،عجیب بودنش ناشی از چیز دیگریست، کسی که حوصله ندارد حتی گره ی کراوتش را درست کند، دچار روزمرگی شده و غم و کسالت. پیش زمینه برای تحول شخصیت اما کافی نیست، یا شاید جذاب نیست، شاید داستان در میانه مشکل دارد، اگرچه زمینه ی روزمرگی، همراه با چند تکنیک ساده، میتوانست برای میانه و تعلیق بسیار مناسب باشد، اما همچنان مارا با توضیحاتی صرف مواجه میکند که گزافه اند، چون شخصیت، در حال حاضر دیگر شخصیت نیست. اینگونه کنش ها آنقدر در دنیای واقعی و داستان زیاد شده اند که در حد تیپ باقی میمانند. پس فقط کافیست مخاطب سر نخی پیدا کند تا شخصیت را بکسی که از قبل میشناخته پیوند بزند، و همان اشاره ی کوچک کافیست، چون هرچه توضیح راجع به او بدهیم اضافه است همه از همان سرنخ قابل برداشت است.
به طور کلی در این داستان های کوتاه کوتاه، صناعتی به نام کاریکلماتور به کار بسته میشود، ابتدا خیلی سریع مارا با موقعیتی مواجه میکنند که با آن بسیار آشناییم، سپس در میانه ذهن مارا دقیقا به همانجایی راهنمایی میکنند که میل دارد برود، و فقط در پایان داستان است که تمامیه توقعات مخاطب را واژگون میکنند و با یک ضربه ی محکم دچار شوکه شدنش میشوند، و متن به خاطر ایجازی که دارد تا مدت ها در یاد مخاطب میماند. 
از نظر شخصی بنده متن حاضر فاقد همان ضربه ی آخریه ی نو و بدیع است. که اگر بود تکمیل میشد.
فِ. شین.
چشم |: دفه ی دیگه تکرار نمیشه |:
به هر حال ممنون از نظر و خسته نباشی /:
هانی هستم
تظاهر آدم‌ها؟
فِ. شین.
اوهوم