Ordinary Music

800104

غرق شده در خود

مبارک!

۱۲۶ ـُـمین روزِ سال

روز دختر مبارک (:

تا فرصت هست

۱۱۸ ـُـمین روزِ سال

بیا برای یک لحظه هم که شده،
همه چیز را فراموش کنیم.
تو بیا و سرت را روی سینه‌ام بگذار
و من دست در موهایت ببرم،
در آغوشت زندگی کنم،
بگذار تا فرصت هست در چشمانت نگاه کنم
و بگویم که دنیای من همین فاصله‌ی میان بازوانت، همین آغوش تو است.

All Singing All Dancing

۱۱۴ ـُـمین روزِ سال

You are not your job, you’re not how much money you have in the bank. You are not the car you drive. You’re not the contents of your wallet. You are not your fucking khakis. You are all singing, all dancing crap of the world.

- Fight Club, by David Fincher, based on the novel by Chuck Palahniuk.

عصیان

۱۱۲ ـُـمین روزِ سال
با عرض پوزش، ادامه داستان منتشر نخواهد شد
تازه به هوش آمده بودم. هنوز سرم گیج می‌رفت و می‌شد جای ضربه باتوم پشت سرم را احساس کنم. بدون عینک و با چشمان تار دو نفر با لباس سفید را می‌دیدم که مرا از بازوانم گرفته و می‌کشیدند. سالن درازی بود. درهای زیادی با فاصله‌ی کمی از یکدیگر در دو طرف سالن قرار داشتند. صدای کشیده شدن کفش‌هایم آرامش سالن را به هم می‌زد.
به یک در فلزی بزرگ که رسیدیم، یکی از آن دو نفر دستم را رها کرد و به سمت در رفت. چیزهایی نامفهومی می‌گفت. بعد کشیدن دوباره شروع شد. نمی‌دانستم چه در انتظارم بود ولی می‌خواستم این کشان کشان رفتن‌ها تمام شود.
جلوی یکی از درها ایستادیم و بعد از چند ثانیه در باز شد. مرا مثل یک گونی به داخل انداختند و در را بستند. بازوهایم آنقدر کشیده شده بودند که احساسشان نمی‌کردم. آنقدر خسته و کوفته بودم که انگار جاذبه زمین فرق داشت یا به یک سیاره دیگر رفته بودم!
روی همان موزاییک‌های سرد خوابم برده بود. بیدار که شدم، دیگر احساس خستگی نداشتم. بلند که شدم بالاخره فرصت پیدا کردم تا اتاق یا زندان یا هرچیز دیگری را که در آن بودم مشاهده کنم. اتاقی که طول و عرضش از سه متر تجاوز نمی‌کرد و در یکی از گوشه ها تخت و در یکی از گوشه ها هم یک میز قرار داشت. روی میز وسایلی قرار داشت که با نزدیک تر شدن به آن تصویر واضح تری از آنها را می‌توانستم ببینم: عینکی با شیشه های گرد کنار یک دفتر با یک بسته مداد. عجیب آنکه با آن وضعیت خنده‌ام گرفت؛ چون عینک عین عینک خودم بود، به جز اینکه تمیزتر و شیشه‌اش بدون خط و خش بود.
هیچکدام از این چیزهایی که در اتاق دیدم پاسخ سوالاتم نبود: اینجا کجاست؟ و چرا من را در این اتاقک انداخته‌اند؟!

زخم

۹۹ ـُـمین روزِ سال

وقتی به تمام اتفاق‌هایی که در گذشته افتاده فکر میکنم و خاطرات را مثل آلبوم‌های قدیمی ورق میزنم، دردی مثل صاعقه از بالای سینه‌ام تا انتها مرا در خود مچاله می‌کند. نه اینکه همه‌ی خاطرات گذشته‌ام تلخ رقم خورده. نه، اصلا. تلخ گس هم بود و شیرین نبات هم بود. ولی آن درد صاعقه مانند که ابر بارانی بعدش را به همراه دارد بیشتر به این خاطر است که این اواخر بیشتر تلخ بود تا شیرین.

چه انتظاراتی هم که از زمان نداشتم که تلخ‌های گذشته با گذشت زمان تلخیش کمتر شود و یا چه می‌دانم، حداقل دردش کمتر! زخم‌های گذشته‌مان را مرحم نبستیم و انتظار داریم خود به خود التیام یابند. شاید هم بزرگترین اشتباهمان همین بوده که زمان را همدم خود دانستیم. ندانستیم که زمان، زخم‌های باز را بازتر می کند و نمک رویشان می‌پاشد.

حالا هم که زخم خورده‌ی دوران هستیم، از یک طرف دست به دامن هر چیز و هر کسی می‌شویم که بیشتر زخم نخوریم و شاید زخم‌های گذشته‌مان بهتر شود و دردش را فراموش کنیم و از طرف دیگر ترس از آن داریم که گیر آدمانی بیفتیم که کاملا نتیجه‌ی برعکس بگیریم.

آواره‌ی آواره‌ایم. بی آب و جامه. در به در خانه‌هاییم و هنوز هم مقصد نیافته‌ایم.

قالب جدید

۹۸ ـُـمین روزِ سال

دیگه وقت خونه تکونی بود (:

html و css یا عوامل شب بیداری

۹۷ ـُـمین روزِ سال

اونقد با html و css کار کردم، هرجایی رو که میبینم میخوام ادیت کنم |: قشنگ میخوام بکگراند میزمو سفید کنم یه حاشیه ای هم بزارم کنارش D: خوابم نداریم که |: